بایگانی ‘مینیمال’ دسته

یک نفر گل می زند…

دی ۲۷م, ۱۳۸۷

یک نفر گل می زند
همه به طرف او می روند و شادی می کنند
اما ناگهان داور افساید اعلام می کند
همه به طرف داور می روند و اعتراض می کنند
قبل از همه این ها
همه به طرف توپ می رفتند و تلاش می کردند!

پی نوشت۱:تو بدبختی امتحانات ، بیشتر از مینیمال نویسی توی یه روز آخر هفته و گذاشتن رو پست خودکار ساعت ۹ صبح جمعه ، هیچ چیز سرگرم کننده دیگه ای وجود نداره!

پی نوشت۲:به من گویا مینیمال نویسی نیومده ، هربار یه مطلب کوتاهی مینویسم ؛ اون قدر در ادامش پی نوشت میزارم که از مینیمال تبدیل میشه به ماکزیمال ((:

مطالب مرتبط:
+تربیت بدنی یک خودکشی یا اعدام
+مزیدی!
+آخرین باری که مردی یادته؟

مشترک فید نون وا شوید. اگر نمی دانید فید چیست ، این مطلب را در مورد فید بخوانید.

به اشتراک بگذارید:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • balatarin
  • donbaleh
  • E-mail this story to a friend!
  • frienffeed
  • mohandes
  • StumbleUpon
  • TwitThis

مینیمال۵

آذر ۲۲م, ۱۳۸۷

اون قدر دماغش رو بعد از عمل کوچیک کرده بود که دیگه هیچ کس رو تا نوک بینیش هم نمیدید!

مشترک فید نون وا شوید تا نان را به درب منزلتان بفرستیم!

به اشتراک بگذارید:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • balatarin
  • donbaleh
  • E-mail this story to a friend!
  • frienffeed
  • mohandes
  • StumbleUpon
  • TwitThis

مینیمال۴،تربیت بدنی یک،خودکشی یا اعدام مسئله این است

آبان ۲۴م, ۱۳۸۷

تربیت بدنی یک توی دانشگاه آزاد دو قانون بیشتر نداره :
قانون اول – اون قدر تمرینات سخت باید انجام بدی که بمیری
قانون دوم – دو جلسه غیبت کنی و چهل هزار تومن پول بپره و ترم بعد دوباره قانون اول تکرار بشه!
من واسش یه برنامه با سی نوشتم :دی  ، در هر صورت باید بمیری ، بنابرای واسه این که زیاد حافظه مصرف نشه ، فقط نتیجه قانون دوم که مردن هستش رو تو برنامه آوردم!

Count = 0
While
Scanf (تمرین انجام بده)
If ” مُردی ”
Break
Count + +
Printf( این دانشجو هم فوت کرد  )
Return 0

مشترک فید نون وا شوید تا نان را به درب منزلتان بفرستیم!

به اشتراک بگذارید:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • balatarin
  • donbaleh
  • E-mail this story to a friend!
  • frienffeed
  • mohandes
  • StumbleUpon
  • TwitThis

مینیمال۳ ،آخرین باری که مردی یادته!

آبان ۱۶م, ۱۳۸۷

گاهی باید گریه کرد ، اما نه همیشه!
گاهی باید غر زد اما نه همیشه!
گاهی باید زمین خرد ، اما نه همیشه!
گاهی …
گاهی هم باید مُرد! اما نه همیشه!

گاهی باید خندید ، اما نه همیشه!
گاهی باید امیدوار بود ، اما نه همیشه!
گاهی باید از زمین بلند شد ، اما نه همیشه!
گاهی…
گاهی باید زندگی کرد! اما نه همیشه!

این وبلاگ واسه آدم بزرگا نوشته میشه! پس اگر فکر می کنید بزرگ نشدید زیاد به نوشته های این پست فکر نکنید!
احساس میکنم نسبت به قبل بیشتر می فهمم ، بنابراین خیلی احمقم! یه احمق لعنتی! راستی یه کلمه جدید هم یاد گرفتم! هر چیزی که نتوم به نتیجه برسونمش ، آخرش یه “لعنتی” بهش اضافه میکنم!
گفته بودم کسایی که تحقیرم میکنند باعث پیشرفتم میشن؟! یه اعترافی بکنم؟ یه دوست جدید کشف کردم ، آره توی خودمه! دیده نمیشه ، اما به خدا راسته ، هست! با من حرف میزنه ، می خنده ، گریه میکنه ، حتی بعضی وقتا باهام قهر میکنه!
آخرین باری که مردی یادته؟!

بله! رک و راست بگم ری را ! حال ما هیچ تعریفی نداره! اگر کاری از دستت بر میاد ، زود باش!

مشترک فید نون وا شوید تا نان را به درب منزلتان بفرستیم!

به اشتراک بگذارید:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • balatarin
  • donbaleh
  • E-mail this story to a friend!
  • frienffeed
  • mohandes
  • StumbleUpon
  • TwitThis

مینیمال۲ ،مزیدی

مهر ۲۶م, ۱۳۸۷

- کوشا جان چقدر زیاد لایک زدی ، مگه شما تو فرندفید چیکار می کنید؟
- به ما در مورد شهوت لایک زدن در مدخل ایکس مطلب یاد میدن!
- چه جالب ، گفتی اسمش چی بود؟

کانون فرهنگی فرندفید(فرندچی)
با برنامه شیر کنید ، پیشرفت کنید (:

Subscribe to me on FriendFeed

مشترک فید نون وا شوید تا نان را به درب منزلتان بفرستیم!

به اشتراک بگذارید:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • balatarin
  • donbaleh
  • E-mail this story to a friend!
  • frienffeed
  • mohandes
  • StumbleUpon
  • TwitThis

مینیمال۱

مهر ۱۹م, ۱۳۸۷

از این به بعد روزهای جمعه رو اختصاص میدم به مینیمال نویسی، قبلا مینیمال هام رو در گروه وبلاگ نویسان ایرانی وردپرس می نوشتم ، که تعدادیشون در اینجا هستش ، اما تصمیم گرفتم از این به بعد در روزهای جمعه در همین وبلاگ مینیمال بنویسم . امیدوار که خوشتون بیاد دوستان خوبم (: ، این شما و این هم اولین مینیمال نون وایی :

مردی بود که هر روز صبح گاوشو بیرون شهر به دست حضرت عباس می سپرد و اونو رها می کرد و می رفت کاراشو انجام می داد و عصر بر میگشت و گاو رو با خودش می برد منزل. روزی به علت بیماری فرزندش رو مسئول این کار کرد اما پسر مرد عصر که برگشت دید خبری از گاو نیست به پیش پدر رفت و گفت که گاو رو دزدیدند، پدر پرسید وقتی رفتی گاو رو به دست کی سپردی؟ پسر گفت:به خدا . پدر عصبانی شد و گفت چرا به حضرت عباس نسپردیش، پسر گفت اما پدر خدا که از حضرت عباس بالاتره ؛ پدر جواب داد آخه اگه اون موقع می بردنش می رفتیم شکایت به خدا می بردیم حالا به کی شکایت ببریم؟!

مشترک فید نون وا شوید تا نان را به درب منزلتان بفرستیم!

به اشتراک بگذارید:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • balatarin
  • donbaleh
  • E-mail this story to a friend!
  • frienffeed
  • mohandes
  • StumbleUpon
  • TwitThis